گاه نویس

آدمی خواندنی ترین کتابی است که اغلب نخوانده می ماند.

گاه نویس

آدمی خواندنی ترین کتابی است که اغلب نخوانده می ماند.

گاه نویس

پیام های کوتاه

آخرین نظرات


 چهارفصل


منِ خود شده این نه به خودم می گویم

بابا دیگه اخبار هم نمونه های عینی این مسئله رو داره برای همه پخش میکنه، بطور مثال همین دیشب گفت که تو چین وسط تابستون برف اومده اونم شدید!!!!!!!!
 ولی چرا خیلیها مقاومت میکنن نمی دونم، گذشت اون موقع که از اول دی هوا اون قدر سرد می شد که استاد اخوان می سرود: 

هوا بس ناجوانمردانه سرد است و...
                   وگر دست محبت سوی کس یازی

                                    به اکراه آورد دست از بغل بیرون

                                                           که سرما سخت سوزان است


الان از اواسط بهمن ماه هوا بهاری میشه تا آخر فروردین

بعد تابستان شروع میشه ازاواسط اردیبهشت تا اواخر مرداد

بعد پاییز شروع میشه از شهریور تا آبان

و بعد زمستان شروع میشه از آذر تا اواسط بهمن


بعد من به مدیر ساختمون و باغبونی که پر از ادعا هستن میگم، می خوای درخت بکاری 15 اسفند و آخر اسفند عموجون برای 15 سال پیش بود الان باید اول بهمن درخت رو بکاری، گوش که نکردن هیچی گذاشتن 28 اسفند کاشتن. این شد که تو بهار هوا اونقدر گرم شد که درخت بدبخت جون نگرفته زیر آفتاب داغ سوخت و الان سه اصله درخت کاشته شده رو از ریشه دراوردن و انداختن بیرون!!! بعد سرایداره به من میگه از باغ و باغبونی خوب سردرمیاریا باید همون بهمن درختارو می کاشتن!!؟؟؟؟؟؟؟

گاهی اندکی تفکر در خصوص تحولات اطرافمون چیزهای بدیهی رو نشان می دهد که از شدت بدیهی بودن کسی به آنها توجه نمی کند.

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۶ ، ۰۹:۱۲
امیر قائدی

مطالعه


دو نوع جهل داریم:
جهل عامیانه که پیش از تحصیل دانش وجود دارد و جهل عالمانه که بعد از کسب دانش گریبانگیر انسان مى شود.
اولى مربوط به کسانى است که اصلا بى سوادند و کتاب نمى خوانند.
دومى جهل کسانى است که کتاب هاى فراوانى را بد خوانده اند.
اینها به قول الکساندر پوپ "آدم هاى بى هوش و فاقد بینشى هستند که مغزهاى آنها از کتاب هایى که بدخوانده اند انباشته شده است."

مارتیمر_جى_دلر
چارلز_لینکلن_ون_دورن

منبع:چگونه کتاب بخوانیم


من که از خودم می ترسم، شاید درمورد من هم صدق کنه جمله بالا، کلی به فکر فرو رفتم.

می تونید تو این پست محمدمهدی آغاسی در مورد این کتاب بخونید و همچنین لینک دانلود فایل پی دی اف انگلیسی اون رو هم براتون گذاشتم(البته این کتاب ترجمه شده و به زبان فارسی هم موجود هست).


How to study

چگونه مطالعه کنیم


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۰۰
امیر قائدی



real


:small_orange_diamond::small_orange_diamond:

فضای مجازی این امکان را به سوژه ها می دهد که از خود شخصیت دیگری را ارائه کنند. شخصیت و چهره ای که شاید هیچ شباهتی با زندگی واقعی فرد نداشته باشد یادمان نرفته آخرین نوشته های قاتل ستایش (دختر هفت ساله) در دفاع از عشق و حرمت زنان بود.

افراد بسیار زیادی هستند که صبح تا شب از حفاظت از محیط زیست، ترافیک ،آلودگی و کمبود آب شکوه می کنند اما در عمل حاضر نیستند یک مسیر کوتاه را با حمل و نقل عمومی طی کنند یا حتی از پرسه زنی های بی هدف با خودروهایشان در سطح شهر دست بردارند. یا اینکه مدام در حال انتقاد از اختلاس و رواج دزدی در جامعه هستند ولی سر کار خود دنبال بهانه ای برای وقت تلف کردن و شانه خالی کردن از مسئولیت خود هستند.

بسیاری هستند که در نوشته و گفتار خود بسیار از حقوق زن،کودکان کار،کارگران و..می گویند اما در عمل و در برخورد با آنها حتی حاضر نیستند کوچکترین احترامی برایشان قائل باشند. این «من» آرمانی که در فضای مجازی به نمایش گذاشته می شود با «من» واقعی که در عمل مشاهده می شود تفاوت بسیاری دارد.

فضای مجازی به عنوان مفر و ضربه گیری برای «وجدان معذب» تبدیل شده است. همانگونه که هر فرد معتادی علت شکست و اعتیاد خود را به یک «رفیق ناباب»نسبت می دهد تا از زیر بار مسئولیت و گناه خود شانه خالی کند، فضای مجازی نیز مکانی است که همه مشکلات را به «دیگری ناباب» نسبت داده و از مسئولیت اجتماعی خود شانه خالی کرده و دیگران را در مقام متهم بنشانیم.

متن بالا رو توی یک گروه تلگرامی بنام ارمغان مغان دیدم و خوشم اومد. واقعا تا کی قراره همه حرف بزنیم و هیچ کاری نکنیم. اینطوری الان پانصد سالی هست که فرهنگمون رو خراب کردیم و هرروز داریم بدترش میکنیم و هیچ نسلی حاضر نیست تغییر رو شروع کنه.

واقعا که : دو صد گفته چون نیم کردار نیست

هرچی میریم جلوتر تازه عمق بعضی از اشعار شعرا و عارفان و نویسندگانی رو که حتی در زمان خودشون یا بعد از خودشون مورد بی لطفی قرار گرفتن رو درک میکنم. گویا این مشکل فقط ظاهرش تغییر میکنه و اصلش در طول سالهای گذشته تا بحال به همین شکل ادامه پیدا کرده، گاهی علت استیصال شخصیتهای نویسندگان رو نمی فهمیدم ولی الان بهتر درک میکنم.

شاید گاهی، کمی تفکر و اراده در جهت تغییر رفتار لازمه حفظ انسانیت در جامعه امروزی ما هست که ما اینکار رو نمی کنیم یا فقط ادای اون رو درمیاریم ولی در حال فرار از تفکر هستیم.

من از امروز می خوام شروع کنم  و شما رو هم دعوت میکنم برای این چالش( لازم نیست پستی در موردش بنویسید البته اگر مایلید حرفی نیست ولی فقط دعوت شدید که کمی فکر کنید و کمی تغییر رو تجربه کنید).

 

 


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۱۹
امیر قائدی


مغز متفکر جهان شیعه


دیروز و امروز وقت گذاشتم در مورد کتاب عشق مجازی یکم تحقیق کردم و بلاخره اونو خریدم البته هنوز بدستم نرسیده ولی اما:


در حین این گشت و گذار کتابی رو که دز زمان سربازی خونده بودم( تو دوران کد از کتابخانه ارتش در شیراز گرفته بودم. خدایی گاهی به همت خودم در کتاب خوندن در چند سال گذشته حسودیم میشه چون دیگه مثل قبل نیستم) و هنوز برام کمی گنگ بود رو یه سرچی زدم و حقایقی برام روشن شد و فهمیدم مثل اینکه خیلی ها مثل من در این مورد مشکل داشتن و همت کردن و ته قضیه رو درآوردن که در زیر لینکش رو برای شما هم میزارم، بد نیست شما هم بدونید. اول این خود کتاب:


دانلود 

کتاب مغز متفکر جهان شیعه 



انتقادات

1- این به نظرم نگاه کلی از کتاب داده و انتقادات وارده

2- چرایی نگارش این کتاب در چند صفحه اول کتاب

3- مغز متفکر جهان جعلی است





یه مثال هم من بگم: در این کتاب از امام سوال میشه آیا در کرات دیگر زندگی وجود دارد؟   امام سکوت می کنند و جوابی نمیدن ولی جواب منفی هم نمیدن؟!!!!!!!!!!!!!!!!!! (خوب اصلا در اینکه اون موقع کسی این سوال به ذهنش رسیده که بپرسه یکم برام عجیب بود و دوم اینکه امام قطعا اگر سوال این چنینی ازشون می شد می تونستن جواب بدن)


البته با توجه به اینکه بنده خودم تحقیقی در این زمینه انجام ندادم صحت این مسئله رو میزارم به عهده خودتون که چک کنید ولی نظر من در رابطه با این کتاب با منتقدین در یک راستاست.


 و واقعا چقدر خوب بود اگر کسی از امامان می پرسید که آیا: در سیارات دیگر زندگی وجود دارد؟؟؟؟


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۳۰
امیر قائدی


sate5asr


دیشب تصمیم گرفتیم بریم فیلم ساعت 5 عصر رو ببینیم. از اونجایی که مهران مدیری و کارهاش رو در حد نرمال میدونم و دوست دارم هر از گاهی وقت رو با اون بسوزونم به دعوتش برای دیدن فیلم لبیک گفتم. خلاصه توی سینماتیکت  دو تا بلیط خریدم و چون 2 ساعتی تا سانس سینما زمان بود شروع کردم به مطالعه.

یک دفعه یادم افتاد که ای دل غافل من صندلی هارو رزرو نکردم!!!

این بود که سریع رفتم سراغش، ولی خوب کار از کار گذشته بود و سیستم 2 تا صندلی مجزا با شماره های 18 و 22 برام گرفته بود. کلی ضدحال خوردم. هرچی هم سعی کردم با پشتیبانیشون تماس بگیرم همه خطوط اشغال بود.

ولی از اونجایی که تا آخرین لحظه باید مبارزه کرد رفتم توی سینماتیکت و در سینمایی دیگر همون فیلم رو در سانس دیگر خریدم.

حالا با کلی عجله آماده شدیم و خودمون رو رسوندیم به اونجا و احساس پیروزی هم می کردیم. خلاصه فیلم شروع شد و چشمتون روز بد نبینه:


یک فیلم کاملا سوپر مارکتی با زمینه ایی تکراری از کارهای مدیری مواجه شدیم.


اینا هم تاییدی بر حرف من: ساعت 5 عصر و همینطور چرا اوج‌گیری «ساعت ۵ عصر» ادامه نیافت؟


خیلی حالم گرفته شد و در اولین اقدام مدیری رو در لیست سیاه افرادی که روزی به توصیه اونها فیلمی رو ببینم اضافه کردم. بجاش هم یه تابی خوردیم توی مجتمع و کشف جدیدی کردم و یکم حالم رو خوب کرد و اون هم این بود که بازی جدیدی بنام اتاق فرار اومده با دو شعبه(فلسطین، مجتمع تجاری کوروش) که خیلی شبیه بازی های Doors هست. 


doors


گذاشتمش تو آب نمک تا بتونم به اتفاق دوستان زرنگ برم سراغش ، چون دوست ندارم شکست بخورم.


اگر دوستان عزیز، کسی در این بازی شرکت کرده، به من اطلاع بده و یکم توضیح بده ببینم ارزش رفتن داره یانه!!


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۲۹
امیر قائدی


حالم بهم می خوره از سوالات این شکلی:

1- مجری برنامه BBC بهنود مکری: جناب آقای آرش فولادوند به نظر شما در شرایط کنونی که دنیا در جنگ به سر می بره برگزاری کنسرت شما با نام صلح چه دستاوردی برای جامعه داره؟

خوب می خواستی چه دستاوردی داشته باشه، قراره به بررسی مسائل خلیج فارس بپردازه، اهمیت لایه ازون رو مطرح کنه، یا از زنان دفاع کنه

2- مجری برنامه رادیویی داخلی: شما بعنوان یک کارشناس نظرتون رو در مورد تاثیر مصرف سیگار بر سلامتی بگید؟
خوب آدم حسابی از بچگی ما حداقل شنیدیم این حرفارو، یه سوال خوب مطرح کن که ما چیزی بشنویم که قبلا نمی دونستیم، توقع داری طرف بگه سیگار باعث تقویت قلب و قوای جسمانی میشه


خسته شدم از بس توی رادیو و تلویزیون و بقیه رسانه ها حرف تکرای شنیدم، حرف جدید دلم می خواد بشنوم.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۲۱
امیر قائدی


چه لذتی داره توی مسیر سفرت یه سفر کوچیک دیگه برای خودت ترتیب بدی و بری اونجا، بی برنامه و هدف، فقط برای گشتن و خوش گذروندن.
به من که اینجوری خیلی بیشتر لذت میده. 
رفتیم خونه نقلی تو کاشان، واقعا عالی بود، البته خونه های اقامتی و تاریخی شیک تری هم توی کاشان و همون نزدیکها وجود داره ولی این یکی منو یاد بچه گی ها و خونه مادربزرگ و پدربزرگم میندازه.
تازه شب نشینی تا ساعت 2 شب با یه عده توریست خیلی خوب بود. توصیه میکنم تجربه کنید. البته فراموش نشه حداقل به دیدن یکی از خونه های تاریخی کاشان هم برید و از عرقیات تازه و عالی اونجا هم خرید کنید.
توی همون گذر کنار خونه نقلی کمی جلوتر یه کافه بوم خیلی باحال بود که ما ساعت 11/30 شب رفتیم، چون بافت تاریخی هست سکوت سنگین و دوست داشتنی داره، با آسمون پر از ستاره و کنارش هم یه آب انبار بزرگ.
****نوروز 1397 که دوباره رفتم خونه نقلی یه خونه قدیمی دیگه رو هم اداره کنندگان خونه نقلی راه انداخته بودند بنام خانه دوست. اون کافه که بالا در موردش گفتم پشت بوم خانه دوست هست. حتما برید و حتما در شب.
به دیدن عکس و خوندن مطلب اکتفا نکنید توصیه اکید میکنم یه سری برید حتما. 
از قدیم گفتن شنیدن کی بود مانند دیدن


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۶ ، ۰۸:۴۷
امیر قائدی

طلا


ساعت 8 شب بود و گردش چراغ های گردان قرمز خودروی نیروی انتظامی رقص نوری به سبک فیلمهای جنایی و ژانر ترسناک توی راهروی ساختمان ایجاد میکرد. ساختمان نوساز بود و مشخص بود که از مصالح خوبی ساخته شده است و به قول معروف استخوان دار یا پدر و مادر دار است. البته با توجه به بافت منطقه خیلی هم لوکس و بروز نبود. بین دو تا از میله های نرده جلوی بالکن طبقه دوم فاصله ایی بود که نشان از خم کردن میله ها با استفاده از زور دیده می شد. 

افسر پلیس نگاهی به اطراف خانه انداخت و پرسید چیزی به غیر از طلاها و پول نبرد ه اند. زن که کمی رنگ پریده بود و معلوم بود گریه کرده است گفت: نه؟

ولی من نمیدونم چطور جای اونها رو پیدا کردن؟!! 

مطمئنم آشنا بوده که یه راست رفته سراغ طلاها. وگرنه عقل جنم به جایی که من اونارو قایم کرده بودم نمیرسید.

حتی خودمم اگر جای دزد بودم فکر نمیکردم کسی طلاهاشو بزاره تو پایه روشویی دستشویی جناب سروان.

الان باید چیکار کنم. شما انگشت نگاری نمی کنید و.....

افسر  صحبت های زن رو قطع کرد و گفت اگر به کسی شک دارید باید بیاید کلانتری و ازون شکایت کنید.

زن گفت: نمیدونم حتما آشنا بوده که فقط اونا رو برداشته اونم خیلی زود پیدا کرده تو 2 ساعتی که من رفتم بیرون، ولی نمی تونم اسم کسی رو هم بگم!!

افسر پلیس گفت: ما از این موراد زیاد می بینیم، به احتمال زیاد اینم طلایاب داشته، دیگه دزدا هم با تکنولوژی کار میکنن، حالا شما طلاهارو هر جای می خوای قایم کن، تو نیم ساعت پیداش میکنن.

.

.

.

********************************

زن خسته از کلانتری برگشت و همش تو فکرش این بود که سالها از خوشی هاش زد تا بتونه طلا بخره. دیگه تو مجالس چیزی برای انداختن نداره. تازه کل پس اندازش رفت.

احساس سنگینی میکرد ولی خوابش نمی اومد. نشست روی مبل و تلویزیون رو روشن کرد. چند تا کانال عوض کرد و روی کانالی که داشت یه آهنگ غمگین پخش میکرد ایستاد.

بعد از تموم شدن آهنگ اعلان پخش پیام بازرگانی اومد به مدت 3 دقیقه و با پخش اولین تبلیغ، هر حرف اون مثل خنجری روح اون خراش میداد:


طلایاب مدل 6562، گنج یابی پر قدرت ، با قابلیت شناسایی فلزات مختلف، مناسب برای کشف آثار باستانی............


زن همینطور داشت می دید ولی دیگه چیزی نمی شنید، حالتی بین عصبانیت و .....



پ.ن: واقعا هر وقت که این پیام های بازرگانی رو میبینم احساس می کنم دارن وسایل و ابزار دزدی می فروشن حالا یا برای دزدی از خونه های مردم یا فرهنگ و هنر یک ملت



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۴۲
امیر قائدی



واقعا الان 3 ساعته من دارم توی گوگل میچرخم، اونقدر امکانات و تنظیمات داره که به نظر من باید بصورت یه درس 3 واحدی تو دانشگاهها تدریس بشه. البته بنظر شخصی خودم بهتره که 2 واحد هم در مقطع کارشناسی ارشد در این مورد باشه تا دانشجو بدونه باید چطوری از این تو در توی گوگل سر دربیاره. 
جدای از شوخی واقعا بنظر من وجود یه واحد درسی که در اون امکانات وب سایتهای مهمی مثل گوگل و مشابه اون رو بطور مختصر توضیح بده لازمه تا بعضی ها از اون اطلاع پیدا کنند. اصلا در مورد همین وبلاگ نویسی خیلی ها اصلا نمی دونن چنین چیزی وجود داره و مهمتر رایگان هم هست. 

این مطلب هم خیلی جذاب بود برام در مورد گوگل


««« پیتزا گوگل!!! »»»

- الو، پیتزا گوردون؟
- خیر آقا، پیتزا گوگل.
- آه، ببخشید؛ اشتباه گرفتم.
- خیر آقا؛ گوگل اونو خریده.
- بسیار خوب؛ لطفاً سفارش مرا یادداشت کنید.
- بله آقا؛ مثل معمول باشه؟
- معمول؟ مگر شما منو می‌شناسین؟
- طبق برگۀ داده‌های سفارش دهندگان ما، در ۱۲ مرتبۀ پیشین، شما پیتزا با پنیر، سوسیس با لایۀ ضخیم سفارش داده‌اید.
- بسیار خوب؛ این دفعه هم همون باشه.
- می‌توانم پنیر ریکوتا، سبزی شابانک (arugula) با گوجۀ خشک را به شما توصیه کنم؟
- چی؟ من از سبزی‌ها متنفّرم.
- ولی وضعیت کلسترول شما خوب نیست، آقا.
- شما از کجا می‌دونین؟
- شماره تلفن ثابت شما با اسمتان را در راهنمای مشترکین وارد کردیم؛ نتیجۀ آزمایش خون شما در هفت سال گذشته به دست آمد.
- بسیار خوب؛ امّا این پیتزا را نمی‌خواهم! من دارو می‌خورم.
- ببخشید؛ امّا شما داروی خودتان را مرتّب نمی‌خورید؛ از پایگاه داده‌های تجاری ما معلوم می‌شود که شما در چهار ماه گذشته فقط یک بسته سی‌تایی قرص کلسترول را در شبکۀ فروش دارو خریداری کرده‌اید.
- من مقدار بیشتری از داروخانۀ دیگری گرفتم.
- در صورت کارت اعتباری شما ثبت نشده است.
- نقد پرداخت کردم
- امّا طبق صورت حساب بانکی شما، آنقدر وجه نقد برداشت نکرده‌اید.
- من منبع دیگری برای پول نقد دارم.
- این موضوع در اظهارنامۀ مالیاتی شما ذکر نشده است؛ مگر آن که منبع درآمدی داشته باشید که اظهار نکرده باشید.
- به جهنّم!
- متأسّفم آقا، ما این اطّلاعات را فقط به قصد کمک به شما استفاده می‌کنیم.
- کافیه! از گوگل و فیسبوک و تویتر و واتساپ حالم به هم می‌خوره. می‌روم به جزیره‌ای بدون اینترنت، تلویزیون کابلی، که هیچگونه خطّ تلفن موبایل در آنجا وجود نداشته باشه و کسی مراقب من نباشه و جاسوسی منو نکنه.
- متوجّهم آقا، امّا شما ابتدا باید گذرنامۀ خود را تمدید کنید؛ چون ۵ هفته پیش اعتبارش تمام شده است.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۶ ، ۱۱:۴۳
امیر قائدی

باغ فین


سفری کرده ام به سکوت، آرامش

 آب داده ام این بغض سیه را

 تا مبادا فرو بشکند این آرامش


دل داده ام به آوای سکوت

در دل عروس شهر های کویر


آسمان آبی

 دل من آرام

یاد سهراب افتادم

حال شعرش را بهتر احساس میکنم گویا

راستی یادم رفت بگویم

کاشانم

 شهر عاشق های دل پاک

 سهراب

 امیر

 حیف که اینجا هم،

 وقتی دل تو حال خوشی دارد

عده ای خوش ندارند این را



 پر کشیدم به باغ امیر

 اینجا پرواز عادیست

 دیدم آن لحظه شوم

که رگ جان وطن خواه برید

حال خوبی که نبود اما

فکر آزادی مردی که اسیریست، اجباری

 شاد و خندانم کرد

خوب میدانم که امیر

میرغضب را بخشید

 دل او دریایست

 اما من، اما من

 نتوانستم

 دل من سنگین است

 در پی خونخواهیست

 انتقامی باید، تا که آرام گیرد

 وقت رفتن شد

به امیر می گویم، تو نمیایی

و امیر آرام گفت

من همینجا هستم 

تا جوانان وطن

وقت بازدید از قتلگاهم

یاد میهن افتند

که چه سخت حفظ شده است

 


آب انبار

 روی بامی گنبدی

که گمانم آب انباریست

لختی آسوده ام

آه چه سکوتی

 دلم از این سکوت ها می خواهد

 کاش میشد با خودم میبردم

به هر آدم آشفته و خسته

اندکی میدادم

تا دمی آساید


تهران 23 خرداد 1396


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۶ ، ۰۸:۳۸
امیر قائدی